تبليغاتX
درد دل آباد

پست آخر

 

در حالیکه حضور دیروز چند مهمان که آنها را میزبان میدانست٬ذهنش را مشغول کرده بود

وارد خانه شد٬کلید را زد و تک چراغ خانه با ثانیه ای مکث روشن شد٬حس میکرد بار آخری ست

که چراغ این خانه را روشن میکند.

نگاهی به دورتادور خانه ی محقرش کرد٬به تابلو نوشته ی آبی رنگی که بالای دیوار وسطی خانه

نصب کرده بود٬و حاشیه های مشکی رنگی که کنار تابلو روی دیوار سفیدرنگ خانه با خط خودش

نوشته بود.

کمی پایین تر چشمش افتاد به لیست مهمان های همیشگی اش که خانه را

برای آنها بنا کرده بود٬خاطرات و مهمانی های غم و شادی با سرعتی مثل دور تند فیلمی

از جلوی رویش رد شد.

دوست نداشت برود ولی ناچار بود٬هنوز نمیدانست کدام خشت را کج گذاشته!

به بغض روی لبش پوزخندی زد٬پشتی صندلی را جلو آورد٬دو دستش را هم... و با

کلیدهای جلوی رویش نوشت: پست آخر .

 

لیست مهمان ها را جدا کرد٬چند اسم از آن را خط زد و با خود به خانه ی جدیدش برد...

--------------------------------------------------------------

+ یه مقداری مشغولیت پیش اومده استثناءا !! نرسیدم خونه جدید رو مرتب کنم٬

ایشالله دوسه روز دیگه... .شرمنده ها!

 

نوشته ی س.مهدی چهارشنبه 1389/09/10